تبليغاتX
تنها آزاد










































تنها آزاد

تاکید روی تنهاییست وقتی آزادی حضور دارد

به پا خواستم ناخواسته . 

... مثل دفتر مشق کودکیم با آنهمه خطهای سیاه زلال و پاک بودم .

صدایم از درونم بیرون می جست نه از ذهنم . 

سکوتم نشان تنهایی نبود نشان اعتراض هم نبود بلکه صدای 

تفکری بود که نقاشی میکردم  .

شادیم عمیق بود و دوستیم بی ریا . گرفتار کسی نبودم گرفتار چیزی نبودم . 

فکر میکردم من هم همانند همه بزرگ خواهم شد . آزاد بودم .

پرنده ای بودم در لباس انسانها . در بند نبودم . 

ولی اکنون ... دفتر مشق خودم هستم . 

جمله ای کافیست تا سپیدی را محو و نابود کند .

میدانم چه میگویم و چه خواهم گفت . و میدانم چه بگویم بهتر است .

میدانم کی و کجا سکوت را مهار کنم . 

خنده هایم بوی بارانی میدهند که تازه بر بالین خاکی آرام گرفته .

دوستانم !! نمیدانم . من هم همانند همه بزرگ شدم . اتکایم به کسی نیست 

بزرگ شدن , جبریست که همه اسیر آنند .

گویی هر چه بیشتر دچار بزرگی میشوم  بیشتر خوابم میبرد .

 حال باید یاد بگیرم بزرگ شدن را .

آزادیم فکر من است . نمیدانم کافیست یا نه ولی آرام بخش است .

حال انسانی هستم در لباس پرندگان . نه میتواند پرواز کند و نه میتواند خود را انسان بنامد .

گاه می اندیشم اگر قرار بود انسان پرواز کند پس چرا بال ندارد ؟؟؟!!!

همه ما مثل عقابی در آشیانه مرغانیم . هم مرغ و هم عقابیم .



پ ن : نیازی نیست کلمه امانت را در متن به کار برم .


نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 14:48 توسط محمد |

رفت بهار و من نیز

آرام سبز زندگی را به آسمان می سپارم .

آرام از کودکی هایم بهار می آورم .

آرام در جاده ی زرد برگ ها قدم میگذارم .

آرام میفهمم که زرد بودن یعنی چه .

آرام از یاد میروم و به یاد خود می افتم .

آرام خدا را حس میکنم .

آرام ناز دریا را می خرم .

آرام می بوسم چشمان سپید شب را .

آرام دست تنهایی را میگیرم و در امتداد جاده با او می دوم و می خندم.

چه نعمت بزرگی !!!

آرام می خندم به خودم ، به شب ، به همه چیز می خندم .

کوچه پر از احساس یکی بودن شده و همه یکی بودن ها مرده اند .

و من برای رسیدن قدم میزنم .

 تو کجا خواهی بود وقتی صدای قدم های

سبز مرا میان زرد رنگ های درختان ، همه دنیا بشنوند ؟

نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 19:24 توسط محمد |

باز هم آمدم تا این کاغذ های بی خط را خط خطی کنم تا بدانم کجایم .

تا بدانم چه میدانم و چقدر نمیدانم باز معرکه این کلمات مرا شگفت زده کرده ,

خودم دارم به خودم درس زندگی میدهم !!

دیگر عادت ندارم , تنها آرام فکر کنم , در تنهایی با خود حرف میزنم , هر چیزی ارزش زل زدن دارد .

حتی ماسه های روی دیوار یا یک کاغذ سیاه .

آرام تر شده ام . از وقتی دانستم از کدام بی راهه به کدام راه رسیدم آرام تر شدم .

کسی باید مواظب من باشد که بی راهه راه نروم و راه بی راهه نروم .

کسی باید باشد که راز کلمه ها را بداند . همان کلمه ای که هر روز حتی اگر هزار بار هم

تکرار میکردم برایم فقط یک کلمه بود ولی امروز یک بار تکرارش یک عمر حادثه به چشمم

فرو میریزد و آرام مرا صدا میزند و در آغوشم میگیرد تا پاکم کند !!!

یادت باشد یک کلمه فقط یک کلمه نیست یک راز هم است .

بعضی ها آنقدر بی ربطند که تا اعماق هزار فرسخی هم درونش شیرجه بزنی جز همان یک کلمه چیزی

عایدت نمیشود و بر عکس بعضی ها آنقدر با ربطند که خواندنشان به تو عمق و وجود میبخشد

چه رسد به اینکه شیرجه هم بلد باشی . 

کسی باید باشد که مرا از انسان بی نیاز کند .

کسی باید باشد ... و هست ...


نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 21:13 توسط محمد |

باز هم من و پیوند های خاک خورده وبلاگم

ولی نه ...

وقتی نیستم بهتر می فهمم کجا هستم

 

نوشته شده در جمعه 1 مهر1390ساعت 20:10 توسط محمد |

ای زمان گام آهسته بردار که من جا مانده ام

بگذار کسی که دوست میدارمش لابه لای قدم هایت زخمی و رنجور نشود .

حتی اگر او با شمشیر صبرش علف های هرز تو را برچیند و پیش رود ، تو باز آهسته و مهربان باش .

مجال ده که نفس های امیدش از شراره ی دستانت عصیان نکنند و به نا امیدی نگرایند .

تو را چه میشود اندکی آسوده گیری .

من صدای هق هقش را از پشت شب ها در تاریکی و تنهاییش شنوایم و جز سکوت سخن نتوانم گفت .

آن زمان امیدم به گام های بلند توست و به پایان سکوت شب و به طلوع خورشیدی دیگر است .

(همین متن به شکل ساده تر در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 22:7 توسط محمد |

آگاهی کم گریبان ما مسلمان ها رو گرفته ؟

دلیلش دولت کم مسئولیت ماست . دلیلش پنهان شدن علما از مردم ماست .

دلیلش برنامه درستی برای آگاهی دینی نداشتنه . دلیلش این رسانه ی مستهجن ماست .

گر چه اندکی خوبی این همه ظلم رو توجیه نمیکنه . از طرفی حرف از حجاب و عفت اسلامی میزنیم

از این طرف فیلم ها و فرهنگ های کشور های دیگر رو به خورد مردم میدیم . از یه طرف تشویق به

ازدواج برای جلوگیری از فساد میکنیم از طرفی زندگی عادی داشتن رو انقدر سخت و نا ممکن میکنیم

که خود به خود دیر ازدواج کردن تبدیل به فرهنگ میشه

حقیقت اینه که جوان های ما از اسلام بیزار نیستند از عمل نکردن به اسلام بیزارند 

ولی گروه هایی پشت پرده این دو را به شیوه ی کاملا حرفه ای مخلوط میکنند و

به عنوان تنفر از اسلام و جامعه اسلامی بین مردم پخش میکنند و دولت ما در حال ساختن

پل های هوایی آسانسور داره .

مشکل ما جامعه اسلامی نیست مشکل ما دولتیه که به اسلام عمل نمیکنه .

کجاست عدالتی که اسلام میگفت .  وقتی فاصله طبقاتی به طور وحشتناکی زیاده ؟

چرا هنوز 30 سال از انقلاب اسلامی گذشته ولی تو جامعه فقیر داریم

با این که این همه پیشرفت علمی و اقتصادی کردیم چرا فقر و عدالت در ردیف آخر ماست ؟

چرا ارزش هایی که علی (ع) برای اون ها مبارزه کرد برای مردم تشریح نمیشه ؟

حتما برای اینه که مردم برای این ارزش ها قیام نکنند و مصلحت جامعه به خطر نیفته ؟

علی (ع) گفت : جامعه ای که مردم از ترس حکومت نمیتونند حقشون رو بگیرند جامعه اسلامی نیست .

گفت : جامعه ای که کوچکترین فرد جامعه (از نظر پست و مقام) بدون لکنت زبان حقش رو از

بالاترین ترین فرد جامعه نتونه بگیره اسلامی نیست .

کدوم یک از مسئولین دولتی یا حتی کدوم رسانه ی ما مردم رو به این جمله علی (ع) آگاه کردند؟

آیا از ترس از دست دادن پست و مقامشون نبود ؟

چرا یک انسان عادی توی جامعه تمام وقتشو صرف کارش میکنه ولی باز نمیتونه از عهده مخارج بر بیاد ؟

چرا قرآن یک وسیله تزیینی شده و خوندنش رفع تکلیف شده و عربی خوندنش بهتر

 از درک کردنش شده؟ چرا یه شهروند ایرانی با زن و 3 تا بچه و 43 سال سن هنوز

 نتونسته برای خودش خونه ای بخره ؟

اونوقت یک میلیارد تومان هزینه میشه برای ساخت یک سیستم عامل نا موفق .

تلاش هایی که انجام شده تا این مشکلات بر طرف بشه رو نادیده نمیگیرم ولی دولت باید

اول این مشکلات بی دینی رو حل کنه بعد به فکر فرعیات بیفته .

چرا کار از ازدواج مهم تره ؟ چون کار خیلی سخت گیر میاد ؟

چرا به خاطر همین بیکاری زندگی ها به هم ریخته و سرد شده ؟

اون وقت دولت همایش های میلیارد تومنی کم اهمیت برگزار میکنه .

و کنار شهر انسانی مثل ما هست که غذا برای خوردن پیدا نمیکنه ؟

مشکل ما برگزار نشدن همایش نیست مشکل ما همون فردیه که جای خواب نداره .

مشکل ما بی دینی ثروتمندان و مسئولین دولته که مردم فقیر رو تشویق به عزا داری و راهپیمایی

حجاب میکنند . چرا راهپیمایی نمیشه علیه بی دینی مقام دار ها ؟؟؟؟

اینجا فقط مردم عادی محکوم میشن و همه جرم ها رو اون ها مرتکب میشن؟؟؟؟

پس این اسلامی که میگفتیم کجا رفت ؟؟چرا اثرش فقط توی توده ی فقیر جامعه هست اون هم ناقص

تا جاییکه به بزرگتر ها لطمه نخوره ؟؟؟؟

این سکوت ما هم باید شکسته بشه .

من تقسیم کشورم رو به دو گروه بی دین و دین دار میبینم . کسی وسط نمیمونه .

این اتفاق نزدیکه .چرا کاری نمیکنید که اسلام که این همه حرف برای گفتن داره

بر بی دینی غلبه کنه ؟   من و تو باید خودمون تلاش کنیم برای آگاه شدن .

کسی ما رو آگاه نمیکنه مگر خودمون و کسی از بین خودمون و از بین همین مردم عادی .

نوشته شده در جمعه 7 مرداد1390ساعت 20:20 توسط محمد |

راه دوری آمدم تا بغض نفسهایم را به تو بسپارم .ازمیان اینهمه هم همه گذشتم تا تو را از شب بگیرم

و همدم خویش سازم . چقدر سخت پیدایت کردم . سکوت من ,شب را رها کن و مرا در یاب که چون

غرق بی تو بودن گشتم دستان پرمهرت را به من بسپاری و مرا جانی دوباره بخشی .

وقتی مرا همچون برادر در آغوش میکشی و باد را به صورت و اندامم میکوبی تا بخندم ,

در می یابم که مرا حس میکنی .

وقتی به ماه اشاره میکنی تا پرده از رخسارش بردارد و با تبسمی شیرین این تلخی های

بی تو بودن را از وجودم بزداید , میدانم تا کجا دوستم داری .

آری تو ای سکوت من . نوازش کن مرا که چراغ های رابطه ام تاریکند . مرا از گرداب عطشت بیرون ببر .

و تنم را با دستان ظریفت غسل بده .

تو ای سکوت , نگهبان شب , نوازشگر من

نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 23:13 توسط محمد |


آخرين مطالب
» امانت
» آرام تر از خودم
» کسی باید باشد
» باز هم وبلاگ
» زمان ، مهربان تر باش !!
» دین داری فقیر بی دینی ثروتمند چرا ؟
» سکوت
» دلقک
» تنها آزاد ی که آزاد تنها شد
» فریاد
Design By : Pars Skin